فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۰۶۴۵۴۴
تاریخ انتشار: ۱۰:۴۰ - ۱۰-۰۳-۱۴۰۴
کد ۱۰۶۴۵۴۴
انتشار: ۱۰:۴۰ - ۱۰-۰۳-۱۴۰۴

شکست عشقی تا سرقت

شکست عشقی تا سرقت
در همین روزها بود که هنگام پرسه زنی در یکی از خیابان‌ها چشمم به موتورسیکلتی افتاد که روشن بود. بلافاصله شیطان فریبم داد و موتورسیکلت را به سرقت بردم. پلاک آن را کندم و یک پلاک دست‎نویس روی آن نصب کردم و به مسافرکشی با آن پرداختم تا حداقل هزینه‌های اعتیادم را تامین کنم.
جوان ۳۰ساله ای که متهم به سرقت موتورسیکلت بود از سرگذشتش می گوید: در یکی از روستاهای اطراف مشهد به دنیا آمدم و در کنار پدرم به امورکشاورزی مشغول شدم. اوضاع اقتصادی پدرم به هیچ وجه مناسب نبود؛ به همین خاطر خواهرم زمانی که ۱۴سال بیشتر نداشت، به اجبار خانواده‌ام تن به ازدواج با مردی میان‎سال داد که هیچ سنخیتی باهم نداشتند.
 
به گزارش خراسان، این جواب در ادامه گفت: این گونه بود که خواهرم بعد از ۵سال زندگی مشترک از شوهر معتادش طلاق گرفت و به خانه پدرم بازگشت چرا که دیگر نمی‌توانست توهمات و کتک کاری‌های مردی را تحمل کند که موادمخدر همه چیزش بود. خلاصه من هم در این شرایط و در حالی که وارد هجدهمین بهار زندگی‌ام شده بودم، به دختر همسایه دل باختم. «سمیرا» ۳سال کوچک‎تر از من بود ولی چهره‌ای شاد داشت و با خنده‌ها و هیجان‌هایش به من انرژی می‌داد.
 
آن روزها به چیزی جز «سمیرا» نمی‌اندیشیدم و او همه رویاها و آرزوهایم بود تا این که بالاخره با توافق خانواده‌ها و با عقد غیررسمی با یکدیگر نامزد شدیم و این گونه روزهای شاد زندگی من شروع شد. ولی ۲ سال بعد به طور ناگهانی پدر سمیرا از برگزاری مراسم عقدکنان رسمی سر باز زد و مخالفت خودش را با ازدواج رسمی ما اعلام کرد.
 
او اجازه نداد من و سمیرا پای سفره عقد بنشینیم چرا که مرا با این وضعیت بیکاری و اقتصاد پایین خانواده‌ام مناسب دخترش نمی‌دید. به همین دلیل او دست خانواده‌اش را گرفت و به شهر دیگری نقل مکان کردند. با رفتن سمیرا از زندگی ام، ضربه سخت روحی و روانی به من وارد شد و به گوشه گیری روی آوردم. حالا جوانی ساکت وآرام بودم که فقط در کنار پدرم به مزرعه می‌رفتم و مشغول کار می‌شدم.
 
یک سال بعد از این ماجرا بود که پدرم پیشنهاد داد با «راضیه» ازدواج کنم. او دختر صاحب زمین‌هایی بود که پدرم در آن جا کشاورزی می‌کرد. پدر «راضیه» وضعیت مالی خوبی داشت و تقریبا از افراد ثروتمند روستا محسوب می‌شد ولی من زیاد راضی به این ازدواج نبودم چرا که «راضیه» ۱۰سال از من بزرگ‎تر بود و نمی‌توانستیم یکدیگر را درک کنیم.
 
با وجود این با اصرارهای پدرم پذیرفتم و متقاعد شدم که با «راضیه» ازدواج کنم. او دختر خوب و بااخلاقی بود و من به این خاطر خوشحال بودم. طولی نکشید که برای زندگی مشترک به شهر آمدیم و من با سفارش پدر راضیه در یک شرکت خصوصی به عنوان «آبدارچی» مشغول کار شدم. بعد از یک سال خداوند پسری به ما عنایت کرد که فضای زندگی مشترک ما را تغییر داد.
 
در این شرایط برادر «راضیه» هم به شهر آمد تا در کنار ما زندگی کند. این بود که اختلافات ما از همین جا شروع شد چرا که اخلاق و رفتار من و «عباس» به شدت با یکدیگر متفاوت بود و من نمی‌توانستم رفتارهای کودکانه او را تحمل کنم. البته پدر و مادر راضیه هم به مشهد می‌آمدند و مدتی طولانی را در خانه ما مهمان می‌شدند که این موضوع هم به اختلافات خانوادگی بین من و راضیه دامن می‌زد؛ چرا که آن‌ها در این مدت در زندگی ما دخالت می‌کردند و رفتارهای «راضیه» هم تغییر می‌کرد.
 
از سوی دیگر من که اهل هیچ دود و دمی نبودم به خاطر همین درگیری‌های خانوادگی به مصرف سیگار و بعد هم به استعمال مواد مخدر روی آوردم و مدتی بعد از محل کارم اخراج شدم. حالا دیگر نمی‌توانستم مخارج زندگی را تامین کنم به همین خاطر راضیه را به همراه پسرم به روستا فرستادم تا مدتی را در کنار خانواده‌اش روزگار بگذراند. من هم که آواره کوچه و خیابان‌ها شده بودم، به سختی مخارج اعتیادم را تامین می‌کردم.
 
در همین روزها بود که هنگام پرسه زنی در یکی از خیابان‌ها چشمم به موتورسیکلتی افتاد که روشن بود. بلافاصله شیطان فریبم داد و موتورسیکلت را به سرقت بردم. پلاک آن را کندم و یک پلاک دست‎نویس روی آن نصب کردم و به مسافرکشی با آن پرداختم تا حداقل هزینه‌های اعتیادم را تامین کنم. چند روز بعد با موتورسیکلت به روستا رفتم تا همسر و فرزندم را ببینم ولی بازهم درگیری بین من و خانواده «راضیه» شروع شد.
 
پدرش مدعی بود باید تکلیف دخترش را روشن کنم! من هم گفتم با موتورسیکلت کار می‌کنم و زمانی که توانستم خانه‌ای را اجاره کنم به سراغ همسرم می‌آیم! این گونه بود که دوباره به مشهد بازگشتم و به مسافرکشی با موتورسیکلت سرقتی ادامه دادم ولی چند روز بعد ناگهان گشت موتوری کلانتری شهید نواب صفوی در کنارم توقف کرد و ماموران با مشاهده پلاک موتورسیکلت، مرا به کلانتری انتقال دادند.
 
این جا هم مجبور شدم به ماجرای سرقت موتورسیکلت اعتراف کنم اما‌ای کاش…
 
درحالی که جوان ۳۰ساله مدعی بود دیگر آبرویش رفته و همسرش طلاق می‌گیرد، رصدهای اطلاعاتی ماموران انتظامی با دستور ویژه سرهنگ علی ابراهیمیان (رئیس کلانتری نواب صفوی) برای ریشه‌یابی سرقت‌های احتمالی دیگر این جوان آغاز شد.
ارسال به دوستان
captcha
تصویری از زنان نوازنده و رقاص در دوران قاجار خوردن گوجه فرنگی برای این افراد ضرر دارد؛ ۵ عارضه و نکته مهم که حتماً بدانید دانشمندان پسماندهای پلاستیکی را به کوکی‌های خوراکی تبدیل کردند نماد باتری در کنار پورت USB به چه معناست؟ دانه شاهدانه در مقابل دانه کتان: کدام‌یک بهتر است و آیا می‌توان آن‌ها را با هم مصرف کرد؟ بهترین و بدترین کشورهای جهان برای زنان در سال ۲۰۲۵ (+ اینفوگرافیک) پایان عصر گرانش؟ ادعای یک مهندس درباره مهار جاذبه زمین لیلی گلستان: فروغ فرخزاد مگر خودش مادر نداشت؟ تیپ و قیافه یک جوان تحصیلکرده ایرانی در اواخر دوران قاجار(عکس) ال‌نینو چیست، چگونه شکل می‌گیرد و چه تاثیری بر اقلیم دنیا و ایران می‌گذارد؟ چرا رادیو FM از گوشی‌های امروزی حذف شد؟ ۲۰ ایرلاین باارزش جهان در سال ۲۰۲۶ بر اساس ارزش بازار (+ اینفوگرافیک) پیروزی فکر بر عصبانیت/ نوشتاری از دکتر محمود سریع القلم ترامپ درِ بازگشت به توافق اسلام آباد را بست‌/ حالا چه می شود؟ دستگیری کلاهبردار ۱۰ همتی در ارومیه