عصر ایران؛ فردین علیخواه (جامعه شناس)- پدرم که به بالش تکیه میدهد، کنترلها را کنار دستش میچیند، همان که در عکس می بینید. سه کنترل، با سه کار متفاوت: یکی برای تلویزیون، یکی برای کولر و یکی برای گیرنده ماهواره. هر سه از همان جنس پلاستیکیاند، با ردیفی از دکمههای ریز که هرکدام قرار است چیزی را در جایی دورتر تغییر دهند؛ تصویری که میآید، صدایی که بلند یا کوتاه میشود، هوایی که سرد یا گرم میشود. در ظاهر، چیزی بیشتر از چند وسیله سادۀ خانگی نیستند؛ چیزهایی که آنقدر در خانه دیدهایم که دیگر به چشم نمیآیند.
درباره کولر بگویم. پدرم لزوماً آدم خسیسی نیست، چون ممکن است از بیرون چنین به نظر برسد که نگه داشتن کنترل کولر کنار دست، دلواپسی برای قبض برق است. مسئله برای پدرم این نیست. کنترلها به هر شکل باید کنار دست او قرار بگیرند. شاید چون در دست گرفتن آنها، چیزی از پدر بودن را برایش کامل می کند: اینکه هر وقت اراده کند، چیزی در اطرافش تغییر کند.
گرمش میشود، دستش را دراز میکند و درجۀ کولر را بالا میبرد. از برنامهای خوشش نمیآید، یکی از کنترلها را برمیدارد و کانال را عوض میکند. صدای تلویزیون کم است، زیادش میکند؛ زیاد است، کمش میکند. برای انجام هیچکدام لازم نیست از کسی اجازه بگیرد یا کسی را قانع کند. خواستن و تغییر دادن، تقریباً در یک لحظه اتفاق میافتاد.
برای همین است که کنترلها باید همیشه نزدیکش باشند. آنها فقط ابزار تغییر کانال یا تنظیم دما نیستند؛ بلکه وسیلهای هستند برای اینکه فاصلۀ میان خواستن و انجام دادن، تا حد ممکن کوتاه بماند. پدرم عادت کرده است اگر چیزی را میخواهد، دستش را دراز کند و آن چیز تغییر کند.
من سالها این را نمیدیدم. کنترل برای من همان چیزی بود که کنار دست پدر قرار داشت؛ وسیلهای برای عوض کردن کانال، زیاد کردن صدا یا روشن کردن کولر. اصلاً به این فکر نمیکردم که چرا همیشه آنجاست و چرا تقریباً همیشه در دست اوست. بعضی نظمها در خانه از بس تکرار شدهاند که دیگر حتی به شکل نظم دیده نمیشوند.
اگر کسی میخواست کانال را عوض کند، معمولاً چیزی میگفت. اگر اتاق گرم بود، کسی از پدر میخواست کولر را روشن کند. اگر صدای تلویزیون زیاد بود، باز هم درخواست از همانجا میگذشت. گاهی هم هیچکس چیزی نمیگفت. فقط دستها میدانستند باید به کجا بروند و چشمها میدانستند منتظر چه کسی بمانند.
هیچ قانونی در کار نبود. پدر کنترلها را از ما پنهان نمیکرد، در کشوی مخصوصی نمیگذاشت و هیچوقت هم نگفته بود که «اینها مال من است». با این حال، تقریباً همه میدانستیم که کنترلها دست چه کسی باید باشد. این شاید یکی از عجیبترین ویژگیهای زندگی خانوادگی باشد: اینکه بسیاری از قواعد مهم آن هرگز گفته نمیشوند.
بوردیو در طرحی از نظریۀ عمل که نخستینبار در سال ۱۹۷۲ منتشر شد، برای توضیح شکلهایی از سلطه که نه با زور آشکار، بلکه از راه طبیعی و بدیهی جلوه کردنِ یک نظم عمل میکنند، از مفهوم «خشونت نمادین» استفاده میکند. منظور او از خشونت، الزاماً کتکزدن یا تهدید و اجبار نیست؛ گاهی سلطه زمانی عمیقتر میشود که دیگر به شکل سلطه دیده نشود. وقتی یک نظم آنقدر در زندگی روزمره تکرار شده باشد که هم صاحب قدرت و هم کسی که در موقعیت پایینتر قرار گرفته، آن را طبیعی بدانند، دیگر برای حفظش به فرمان و اجبار چندانی احتیاج نیست.
کنترلهای کنار بالش پدر، البته خشونت به معنای معمول کلمه نیستند. اما میتوانند نمونهای کوچک از همان سازوکار را نشان دهند: اینکه چه کسی حق دارد چیزی را تغییر دهد، آنقدر روشن و پذیرفته شده که لازم نیست دربارهاش حرف بزنیم. ما نمیپرسیدیم چرا کنترل دست پدر است؛ فقط میدانستیم هست.
پدرم هم این چیزها را از جایی آورده بود. او در روستا بزرگ شده بود؛ در خانهای که هنوز تلویزیون و کنترل و کولر گازی جایی در زندگی روزمره اجتماع روستایی نداشتند. اما نبودن این وسایل به معنی نبودن نظم نبود. جای نشستن سر سفره، برداشتن اولین لقمه، نحوۀ خطاب کردن بزرگتر و حرف آخری که در یک بحث خانوادگی زده میشد، هرکدام جای خود را داشتند. بسیاری از تصمیمها، بیآنکه لازم باشد کسی آنها را اعلام کند، به پدر ختم میشدند.
پدرم این نظم را به ارث نبرده بود؛ آن را زندگی کرده بود. و بعد، وقتی خودش پدر شد، همان نظم را با خود به خانۀ تازه آورد، بیآنکه الزاماً قصد داشته باشد آن را بازسازی کند. فقط شکلش عوض شده بود. جای سفره و جای نشستن را تلویزیون گرفته بود، و جای آن اقتدار قدیمی را حالا میشد در سه کنترل کوچک کنار بالش دید.
بوردیو در کنار «خشونت نمادین» از مفهوم «عادتواره» هم حرف میزند؛ آن بخش از رفتارهای ما که آنقدر در خانواده و محیط اجتماعی تکرار شدهاند که دیگر برای انجام دادنشان به تصمیم آگاهانه احتیاج نداریم. عادتواره همین است: چیزی که از بیرون به شکل انتخاب شخصی دیده میشود، اما ردپای سالهای طولانی زندگی را با خود دارد. پدرم لازم نبود تصمیم بگیرد که کنترلها را در اختیار داشته باشد؛ این جایگاه، به مرور، برایش طبیعی شده بود. و البته، هیچ نظمی برای همیشه دستنخورده نمیماند.
سالهاست که از آن خانه بیرون آمدهام و حالا خودم استاد دانشگاه شدهام. وقتی به آن خانه می روم می توانم به کنترل ها دست بزنم. اما شاید این تنها دلیل نباشد که پدر گاهی کنترل را به من میدهد.
من هنوز پسر بزرگ خانهام. این جایگاه از یک عنوان دانشگاهی قدیمیتر است و در خانواده معنای دیگری دارد. پدر با خواهرانم همان رفتاری را ندارد که با من دارد. آنها ممکن است در اتاق باشند، دربارۀ برنامهای نظر بدهند یا از گرم و سرد بودن هوا بگویند، اما رابطۀ آنها با کنترلها مثل رابطۀ من نیست. گاهی حتی خودش کنترل را برمیدارد و به من تعارف میکند؛ انگار میخواهد بگوید: حالا تو بردار، تو انتخاب کن. این لحظۀ کوتاه، برای من بیش از یک تعارف ساده است. انگار بخشی از جایگاهی را که سالها در اختیار خودش بوده، برای لحظهای به من میسپارد.
اما این واگذاری همیشه هم آسان نیست. وقتی از اتاق بیرون میروم، پدر گاهی پشت سرم گله میکند. موقع خداحافظی هم لحنش کمرمقتر میشود؛ دلخوریاش را نه به صورت اعتراض، بلکه در سرد شدن یک خداحافظی نشان میدهد. انگار در این خانه هنوز چیزهایی هست که به زبان نمیآیند و با این حال، همه آنها را میفهمند.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، بیشتر از خود تلویزیون به کنترلها فکر میکنم. به اینکه چرا همیشه کنار بالش پدر بودند؛ چرا دست زدن به آنها برای ما امری نبود که ممنوع شده باشد، اما باز هم به ندرت اتفاق میافتاد؛ و چرا حالا، بعد از این همه سال، گرفتن یکی از آنها در دست من فقط گرفتن یک وسیلۀ پلاستیکی نیست.
شاید اشیای خانه همینطور آرامآرام از کارکرد اولیۀ خود فاصله میگیرند. چیزی که روز اول فقط برای روشن کردن تلویزیون خریدهایم، سالها بعد ممکن است حامل خاطره، عادت، رابطه و حتی جایگاه آدمها در خانه شود. نه به این دلیل که خود شیء معنای خاصی درونش پنهان کرده، بلکه چون زندگی ما، بیآنکه متوجه باشیم، معنای خودش را روی آن گذاشته است.
کنترلها هنوز همان کارهای ساده را میکنند: کانال را عوض میکنند، صدا را کم و زیاد میکنند و دمای اتاق را تغییر میدهند. اما حالا، هر بار که آنها را کنار بالش پدر میبینم، چیز دیگری هم میبینم: شاید معنای واقعیشان نه در چیزی باشد که کنترل میکنند، بلکه در فاصلۀ کوتاهی که میان خواستن و تغییر دادن ایجاد میکنند. پدرم سالها عادت کرده است که این فاصله کوتاه باشد. شاید پدر بودن، برای او، تا حدی همین بود: اینکه چیزی را بخواهد و جهان کوچک اطرافش، بیدرنگ، اندکی تغییر کند.