عصر ایران؛ یاسمین طاهرزاده- تصور می کنیم کسی فیلم «بی داد» را ندیده است و در چرخ زدن های روزانۀ اینستاگرام به کلیپ های سی ثانیه ای از این فیلم برخورد می کند.
سکانس های اینستاگرامی که با برشهای خاص و موسیقی تأثیرگذار ساخته شده تا در این رقابت بی پایان دیده شدن، ویوی بیشتری بگیرد.
مخاطب به سراغ فیلم می رود اما نه به دلیل انگیزه اصلی فیلم که قرار بوده است فیلمی اعتراضی باشد، بلکه به دلیل روایت های عاشقانه و ملودراماتیک آن!
و بعد این سوال مطرح می شود؛ آیا رسانه مقصر است یا کارگردان فیلم خود را نه برای ینما بلکه برای اینستاگرام می سازد؟!
دیدهشدن، طبیعیترین خواست یک فیلمساز است و حتی سینمای اعتراضی نیز نمیتواند خود را از ضرورت جذب مخاطب جدا کند.
مسأله اما از جایی آغاز میشود که صدای اعتراض پشت جذابیتهای روایی و عناصر مخاطبپسند فیلم کمرنگ شود. اینستاگرام فیلم را خلاصه نمی کند، بازتعریف می کند.
مخاطب دیگر با یک اثر کامل مواجه نیست؛ با چند لحظۀ انتخاب شده مواجه است.
چیزی که حذف می شود، اتفاقا همان چیزی است که فیلم قصد بیان آن را داشته است.
اعتراضی که قرار بوده مسأله اصلی فیلم باشد، تبدیل می شود به چیزی که مخاطب به دلیل آن، فیلم را تماشا نمی کند بلکه به دنبال همان تکه های جذابی می گردد که او را برای دیدن فیلم، تحریک کرده است.
اینستاگرام به چیزی پاداش می دهد که سریع فهمیده شود، احساس ایجاد کند و قابلیت اشتراک گذاری داشته باشد. اعتراض سیاسی و اجتماعی معمولا نیازمند زمینه و تداوم است اما در یک نگاه، دیالوگ عاشقانه یا موسیقی تاثیرگذار در چند ثانیه قابل مصرف است.
اینجا دیگر با مسئلۀ «بدفهمی مخاطب» رو به رو نیستیم؛ مسئله این است که آیا خود فیلم به اندازهای هویت مستقل دارد که در برابر این بازتعریف مقاومت کند یا نه؟!
پاسخ به این پرسش را باید در خود فیلم جست. فیلمی که از ابتدا با یک موقعیت اعتراضی روشن شکل گرفته است: ستی، دختر جوانی که می خواهد بخواند اما ممنوعیت آوازخوانی زنان در فضای عمومی، خواندن را برای او به یک کنش اعتراضی تبدیل می کند.
در مسیر فیلم نیز، موضوع وایرال شدن دیده می شود: آواز ستی از یک میل شخصی آغاز می شود اما پس از انتشار ویدئوهای اجراهایش در فضای مجازی، به چیزی فراتر از زندگی شخصی او بدل می شود و او را به نمادی برای جوانان تهران تبدیل می کند.
فیلم نه تنها دربارۀ ستی، آرزوها و روابطش است، بلکه فیلمی دربارۀ دیده شدن است. دربارۀ نسلی که می خواهد صدایش شنیده شود و برای این دیده شدن، ناچار است از خیابان، موسیقی و فضای مجازی استفاده کند.
اما یک تفاوت اساسی ستی با سهیل بیرقی دارد و آن این است که ستی از هدف خود به دیده شدن می رسد و بیرقی با برجسته کردن روایتهای حاشیهای و عناصر ملودراماتیک، امکان نوع دیگری از دیدهشدن را فراهم میکند؛ دیدهشدنی که گاه صدای اعتراض را زیر پوستهی جذابیتهای روایی محو میکند.
پس می توانیم بگوییم خود فیلم، مصالح لازم برای این بازتعریف را در اختیار شبکه های اجتماعی قرار داده است و انگار بیشتر برای بستری که شاید بشود اسمش را گذاشت «سینماگرام»، ساخته شده است.
این موضوع لزوماً به معنای حذف لایههای عاطفی و مخاطبپسند از یک فیلم اعتراضی نیست. یک اثر هنری قرار نیست برای جلوگیری از سوءبرداشت مخاطب، خود را از جذابیتهای روایی محروم کند؛ اما میان داشتن یک لایهی عاشقانه و تبدیل شدن به یک فیلم عاشقانه در ذهن مخاطب فاصلهای وجود دارد.
مسأله درست از جایی آغاز میشود که این لایهها چنان بر هویت اصلی اثر غلبه میکنند که جدا کردن و بازنشر آنها از خودِ اعتراض آسانتر میشود.
وقتی بخش اعتراضی فیلم برای فهمیده شدن به زمینه و تداوم نیاز دارد اما بخش ملودراماتیک آن در سی ثانیه قابل انتقال است، طبیعی است که شبکههای اجتماعی دومی را انتخاب کنند.
الگوریتم برای فهم یک اثر ساخته نشده، بلکه برای نگه داشتن مخاطب ساخته شده است؛ با این حال این منطق، مسئولیت فیلم ساز را از میان نمیبرد.
مسأله نه فقط این است که اینستاگرام «بی داد» را بازتعریف کرده و نه صرفاً اینکه کارگردان فیلمش را برای اینستاگرام ساخته است؛ مسأله برخورد دو منطق متفاوت است: منطق سینما که معنا را در امتداد زمان و از کنار هم قرار گرفتن اجزای اثر میسازد و منطق شبکههای اجتماعی که همان معنا را به لحظههای کوتاه، قابل اشتراک و قابل مصرف تبدیل میکند.
موضوع این است که همهی فیلمها به یک اندازه در برابر این بازتعریف تسلیم نمیشوند. «بی داد» درست در همین نقطه آسیب میبیند؛ جایی که روایتهای عاطفی و ملودراماتیک آن آسانتر از صدای اعتراضش از کلیت اثر جدا میشوند و خودِ فیلم نیز مصالح این بازتعریف را در اختیار سینماگرام قرار میدهد.
در نتیجه شاید مسأله اصلی «بی داد» دیده شدن نباشد؛ مسئله این است که از «بی داد» چه چیزی دیده میشود.